پارت شصت و هفتم :

قلبم هنوز مثل طبلِ جنگ می‌کوبید، نفس‌هایم را می‌شمردم تا نلرزد. خسرو ایستاده بود روبه‌رویم، آن ژستِ همیشگی‌اش — آرام، مسلط، و بی‌پرده — را گرفته بود؛ اما این‌بار نگاهش گرم‌تر، نزدیک‌تر و آغشته به لذتِ خطر بود. انگار به تابلویی خیره شده باشد که نه رنگش را می‌فهمی و نه تک‌تک خط‌هایش را، اما کششِ نگاهت را بازپس نمی‌دهد.
او آهی کشید، دستش را پشت سرش گذاشت و مثل کسی که با کاغذی ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عاطی

    0

    ممنون از نویسنده محترم که باقلم زیباشون من مخاطب رو به وجد می آوردند دست مریزاد بانو💙

    ۹ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم خوشحالم لذت می بری از مطالعه💙

    ۹ ماه پیش
  • زهرا

    0

    سلام عزیزم خیلی زیبا وقشنگ مینویسی دست مریزاد به قلمتون منتطر پارت های بعدی هستم

    ۹ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    ممنونم بابت نظر قشنگتون مسیرتون روشن💙🦋

    ۹ ماه پیش
  • عاطی

    0

    متن زیبا و تمیزی بود دوئل صحبت مارال و خسرو جالب بود برام..مارال درسته سرسخته اما تن به بازی خسرو میده..قراره مارالمون حکومت کنه

    ۹ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    ممنون بابت نظرای قشنگت عاطی عزیزم💙🦋

    ۹ ماه پیش
کپی شد!